حكيم ابوالقاسم فردوسى

953

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

همى شد دوان شيروان چون نوند * بيك دست زنجير و ديگر كمند چو آن شيربان جهاندار شاه * بيامد ز خانه بدان جايگاه يكى كفشگر ديد بر پشت شير * نشسته چو بر خر سوارى دلير بيامد دوان تا در بارگاه * دلير اندر آمد بنزديك شاه بگفت آن دليرى كزو ديده بود * بديده بديد آنچ نشنيده بود جهاندار زان در شگفتى بماند * همه موبدان و ردانرا بخواند بموبد چنين گفت كاين كفشگر * نگه كن كه تا از كه دارد گهر همان مادرش چون سخن شد دراز * دوان شد بر شاه و بگشاد راز نخست آفرين كرد بر شهريار * كه شادان بزى تا بود روزگار چنين گفت كاين نو رسيده بجاى * يكى زن گزين كرد و شد كدخداى به كار اندرون نايژه سست بود * دلش گفتى از سست خود رست بود بدادم سه جام نبيدش نهان * كه ماند كس از تخم او در جهان هم اندر زمان لعل گشتش رخان * نمد سر بر آورد و گشت استخوان نژادش نبد جز سه جام نبيد * كه دانست كاين شاه خواهد شنيد بخنديد زان پير زن شاه گفت * كه اين داستان را نشايد نهفت بموبد چنين گفت كاكنون نبيد * حلالست ميخواره بايد گزيد كه چندان خورد مى كه بر نرّه شير * نشيند نيارد ورا شير زير نه چندان كه چشمش كلاغ سياه * همى بر كند رفته از نزد شاه خروشى بر آمد هم انگه ز در * كه اى پهلوانان زرّين كمر به اندازه بر هر كسى مى خوريد * بآغاز و فرجام خود بنگريد چو مىتان بشادى بود رهنمون * بكوشيد تا تن نگردد زبون [ ويران كردن موبد بهرام گور ده را و باز آباد كردنش ] بيامد سوم روز شبگير شاه * سوى دشت نخچير گه با سپاه بدست چپش هرمز كدخداى * سوى راستش موبد پاك راى برو داستانها همى خواندند * ز جم ّ و فريدون سخن راندند سگ و يوز در پيش و شاهين و باز * همى تا بسر برد روز دراز چو خورشيد تابان بگنبد رسيد * بجايى پى گور و آهو نديد چو خورشيد تابان درم ساز گشت * ز نخچير گه تنگ دل بازگشت بپيش اندر آمد يكى سبز جاى * بسى اندرو مردم و چارپاى ازان ده فراوان به راه آمدند * نظاره بپيش سپاه آمدند جهاندار پر خشم و پر تاب بود * همى خواست كايد بدان ده فرود نكردند زيشان كسى آفرين * تو گفتى ببست آن خران را زمين از ان مردمان تنگ دل گشت شاه * به خوبى نكرد اندر ايشان نگاه بموبد چنين گفت كاين سبز جاى * پر از خانه و مردم و چارپاى كنام دد و دام و نخچير باد * بجوى اندرون آب چون قير باد بدانست موبد كه فرمان شاه * چه بود اندران سوى ده شد ز راه بديشان چنين گفت كاين سبز جاى * پر از خانه و مردم و چارپاى